برای جز تو؟ یک عقل خواب، آه…

rabbani1 روزنوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

صبح دلم برای شب و شب برای صبح می تپد؛ این چه خواب غفلت است؟ البته که تاریکی شب باید امان را ببرد، اما چرا فرار از روشنی روز؟ فاصله ی روز از شب یک پلک است و فاصله ی شب از روز یک خورشید… بی عقلی ست، آری بی عقلی ست اگر در روز ظلمت شب را آرزو کنیم. نهایتا می توان آرامش شب را، آن هم برای درک روز خواست.

خوب می دانم این حرف ها را زدن یعنی چه. می دانم چه می گویم. ما اکثر در وضعیت بدی به سر می بریم، و از تاریکی گمراهی رنج می بریم. یا خود سطر های دیوار رنج را نوشته ایم و یا دیگرانی چنین برایمان نوشته اند. اما پس چرا یک پله بالا که می رویم هی به عقب چشم داریم؟ هی نابخردانه بر می گردیم و یا اقلا درجا می زنیم؟ چرا به روزمرگی ها «تعلق» یافته ایم و خودرا به نامشان زدیم؟ این اعتیاد نیست؟ اعتیاد به دنیا؟

آخر هفته ها که می شود می گوییم وقت استراحت است؛ هی زمزمه هایی در فکر تداعی می شود: برویم بیرون خوش بگذرد؟ آن غذا را بخوریم خوش می گذرد؛ یک فیلم ببینم خوش می گذرد و یا این سفر را بروم شاید خوش بگذرد. خوش گذشتن چیست که مارا آنقدر در بند فرو می برد و چشم مارا از گذشته وا نمی گذارد؟ ما چه را خوش می دانیم که دائما بر سرسره ی پستی شتابمان می دهد؟ و چرا این؟ چرا این را خوش می دانیم؟

مگر تماشای ماه چه زشتی دارد که آن را خوش نمی دانیم؟ مگر سطرهای عشق چه ایرادشان است که سطرهای رنج را می خوانیم؟ چه ام شده؟ چرا اینقدر وارونه انگاری؟…

آه ای خدا، اگر اشکی و بغضی هست از لطف توست که هنوز مانده است. سال به سال انباره های گناه به دوش گرفته ام و لباس کثیفی را بر گندآبه های پیشین پوشیده ام و از این بوده که اکنون این شده است. در راه تلو تلو می خورم و چشمانم سیاهی می رود و از شر ورودی خراب و پردازش سست وارونه می بینم و کج می شنوم. آری خدا، این است که گاه تورا نمی بینم. پستی من از این قشر سالیانه است.

امروز منم و این عقل واژگونه؛ چه باید کرد را تو می دانی چون فطرت الله التی فطر الناس علیها. با تمام حیوانیتم مانند انسانی آرام می نشینم و نگاه می کنم به اطراف. این نشستن برایم سخت است اما می نشینم یعنی تلاش می کنم تا قراری پیدا کنم و از آن رو به اطراف نگاه منتظرانه می کنم که فرمودی و ان جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.

خدایا، این حرف ها نه به معنای ندیدن لطف هایت است، نه؛ بلکه لطف هایت مرا طمعکار بیشترش کرده. بد که نیست، هست؟
خدایا، عقل افتاده با یاد تو می ایستد و به لطف نام و یاد تو پرواز می کند؛ پس قسم می دهمت به عشقی که از آغاز نسبت به تو بوده است و تا پایان هست، مرا خالی از آن مگذار؛ و از عشق من نکاه و به قلب من جز به جاهی نیکوتر قلبی را راه مده. یا الله، یا رحمن، یا رحیم، ای مقلب قلب ها و ابصار، ثبت قلبی علی دینک.

یاعلی

۲ رمضان ۱۴۳۹

شاید دوست داشته باشید:

روزگار رفیق نیست، مراقب باش!

مجبوریم که باشیم و این اجبار بد هم نیست؛ ما فقط در بودن مجبوریم، چگونه بودن ما تابلویی‌ست بر دیوار […]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *